ناخودآگاه اشکم اومد.......
ناخودآگاه اشکم اومد.......
به 19 زنی که در مشهد کشته شدند
لیلا
نوشین احمدی خراسانی
هوا نسبتاً تاریک شده است که از خانه بیرون میرود. رژ غلیظی زده، چادرش را روی دهانش گرفته. کنار خیابان راه میرود. فکرش در خانه است: «چرا هیچکس نیست؟» رویش را کنارمیزند. اتومبیل پژو سرمهای رنگی نزدیک میشود. دقت میکند فقط راننده هست. لبخند میزند و چشمانش را خمار میکند، انگار که تمرین کند. دست تکان میدهد تا ماشین بایستد اما نمیایستد و میرود. داد میزند: «لعنتی وایسا...» تاکسی نارنجی بوق میزند. رویش را برمیگرداند و به راهش ادامه میدهد. خسته شده. یک ساعتی میشود که بیرون آمده، اما جز یک اتومبیل سفید رنگ که سوارش کرده و بینتیجه، فقط دستش انداخته، کسی پیدا نشده. آن یکی هم حاضر نبوده پولی بدهد، برای همین هم پیاده شده. سرش درد میکند. صدای بوق ماشینها و متلکهایی که به هیچ جا نمیرسد در مغزش مثل بمب میترکد. شقیقههایش میزند. گوشه ی خیابان پشت به اتوبان مینشیند و سیگاری دود میکند. پاهایش درد میکند. دوباره شروع میکند به گشتن کیفش. از صبح چندبار گشته. جز دو سکه ی 25 تومانی، پولی ندارد. درست یک هفته است که از خانه بیرون نیامده. بلند میشود، از خانه خیلی دور شده. اگر کسی را پیدا نکند تمام راه را باید پیاده برگردد. سیگار را میاندازد کف خیابان. ماشینها در حرکت اند، بیشترشان چند سرنشین دارند، به دردش نمیخورند. بالاخره اتومبیلی به طرفش میآید. لیلا دستی تکان میدهد. راننده ویراژ میدهد به طرف او، برای آنکه به ماشین نخورد عقب عقب میرود و میافتد. داد میزند و فحش میدهد. یاد نرگس میافتد. بلافاصله بلندمیشود. خودش را میتکاند. چادر را درست میکند و باز دست تکان میدهد. صدای ترمز یک ماشین. میخندد و میدود. سرش را از پنجرهای اپل سبز رنگ تو میکند. چشمانش را خمار میکند: «سلام، جونی چطوری...» و در را باز میکند و توی ماشین مینشیند. چادرش را کنار میزند تا سینههایش که از میان بلوز رکابی تنگ سبز رنگش بیرون زده، دیده شود. دستها روی پاهایش در رفت و آمدند و او لبخند میزند. شقیقههایش میزند. ابروها را بالا نگه میدارد تا ضربان نبض شقیقه آنها را ناخودآگاه پایین نکشد و گره نیندازد.
ـ پولمو اول میخوام، جونی
ـ برو پایین ببینم تحفه. اینجورشو دیگه ندیده بودیم، من که هنوز هیچی نشده پول نمیدم!
میخندد. سیگاری روشن میکند. کلی چانه میزنند. راننده پنج تا اسکناس هزار تومانی میاندازد روی پاهایش. لیلا پولها را برمیدارد. دوباره شمرد. چادرش را روی کیفش میکشد و همانطور حرف میزند آنها رامیچپاند زیر لایه ی دوم کیف که خودش درست کرده و زیپ آنرا میکشد. دوباره چادر را کنار میزند. یک لحظه درد شقیقهها کم شده بود اما دوباره به سراغش میآید. بلند بلند میخندد.
ـ جا هم که نداری اینقدر خسیسی.
راننده اخم میکند و ترمز میگیرد، اتومبیل میایستد.
ـ خیلی خب بابا چرا عصبانی میشی، میریم خونه ی من ولی خرجش بیشترهها....
وقتی به کوچه ی نزدیک خانه میرسند، لیلا میگوید: «من زودتر میرم، توی همین کوچه ست درو باز میزارم، یه دره چوبی قهوه ای رنگ» و چادرش را دورش جمع میکند و میدود. همانطور که میدود کلیدش را در میآورد. در را باز میکند و وارد خانه ی قدیمی میشود. اثری از رنگ سبز هنوز در بعضی از قسمتهای دیوار پیداست، اما در باغچه ی کوچک از چند بوته ی گل و درخت کوچک انجیر فقط ساقههای خشک باقی مانده. لیلا به سرعت میرود تو. نرگس خوابیده روی تخت و نفس نفس میزند. دستش را روی پیشانی او میگذارد. همچنان تب دارد. پتوی کهنه را از پایین تخت برمیدارد و میبرد و میاندازد کف آشپزخانه ی کوچک و بچه را بغل میکند و میبرد آنجا. بچه بیدار میشود اما نای حرف زدن ندارد و دوباره پلک برهم میگذارد. اشک در چشمان مادر پُر میشود. پارچ پلاستیکی آبیرنگ را برمیدارد، آب میکند، دو تا لیوان برمیدارد و در آشپزخانه را میبندد. رانندهی اتومبیل سبز رنگ حالا دیگر باید پشت در باشد. لیلا چشمانش را پاک میکند و در آینه به خود مینگرد. در اتاق را باز میکند و میگوید: «بیا تو جونی. زود باش، نترس!»
موهای مشکی اش را روی شانهها ولو میکند و چرخی به کمر میدهد تا مرد متوجه بزرگی شکمش نشود.
ـ اینجا که مخروبس، اصلاً پشیمون شدم، پولو برگردون ببینم.
دلش فرو میریزد، اما میخندد: «ای بابا چیکار به اینجا داری، اصل کاری منم» و بشکن میزند و آواز میخواند. تا مرد یخش کمی باز شود و بخندد. وقتی میبیند میخندد، صدایش را آهسته تر میکند تا بچه بیدار نشود. لیوان را از آب پر میکند: «بخور هوا گرمه، چیز دیگه ای ندارم...» و تا او آب را بخورد میرود به آشپزخانه. میبیند نرگس چشمانش بر هم است، اما دهانش تکان میخورد. پارچه را خیس میکند و روی سر بچه میگذارد و نفس نفس زنان میآید توی اتاق. میخندد: «خنک شدی...» تا مرد از آنجا برود لیلا هر دفعه به بهانه ای خود را به آشپزخانه میرساند و پارچه ی خیس را روی پاها و سر نرگس میگذارد. راننده که در را میبندد ، لیلا پولها را میشمرد و توی کرستش میگذارد. چادرش را سر میکند و نرگس را میزند زیربغلش و تا درمانگاه سر خیابان میدود. دیر وقت است و جنبنده ای در خیابان نیست. پیرمرد نگهبان از خواب بیدار میشود و نگاهی به او میاندازد که نفس نفس میزند و نمیتواند حرف بزند. پیرمرد به اتاقی که در سمت راست راهرو اشاره میکند و لیلا به آن سمت میرود. زنی جوان در لباس سفید پشت میز نشسته و کتاب میخواند.
ـ دکتر کجاست؟
زن به سویش میآید و بچه را میگیرد و روی تخت میخواباند.
ـ برو صندوق پول بده، من اینجام، بیمه که نیستی؟
لیلا میدود و تا وقتی از درمانگاه به داروخانه ی شبانه روزی برسد همچنان میدود. داروها را که میگیرد دیگر فقط 500 تومان برایش میماند. راه دور است و باید ماشین بگیرد. نرگس پنج سالش است و جثه اش سنگین. وقتی به خانه میرسند هوا دارد رو به روشنی میرود. نرگس را روی تخت میخواباند. داروهایش را با هزار قربان صدقه و ناز و نوازش میدهد و بعد روی زمین دراز میکشد. هنوز شقیقههایش میزند. پلکهایش روی هم میافتند. میخوابد و جهان در سرش به ولوله میافتد.
نه، نمیتوانم حدس بزنم که چه خوابی میبیند. برای همین خودکار را گذاشتم روی میز و بلند شدم. کنترل تلویزیون را برداشتم و روی کاناپه ولو شدم. خسته بودم، بعد از آن همه دوندگی در کنار لیلا. پاهایم درد میکرد. تلویزیون را روشن کردم. از این کانال به آن کانال. ناگهان چشمم به مردی افتاد که ایستاده بود و حرف میزد. شبیه یکی از همکاران فرهاد بود. یکبار او را به خانه آورده بود، که در آشپزخانه که برای آنها غذا میکشیدم، صدایش را میشنیدم. به فرهاد میگفت درخواست بورس تحصیلی کرده. البته درست نفهمیدم چه میگوید، چون مثل همیشه غذا را کشیدم و بعد رفتم به اتاق خواب. دراز کشیدم تا وقتی که او رفت. آره خودش بود، با چشمان سبز روشن. چشمانش را به یاد داشتم و ریش بورش را. حالا داشت از اینکه در مقابل بزرگان چقدر کوچک است صحبت میکرد. میان جمعی که همه رو به یک نفر روی زمین نشسته بودند ایستاده بود. هرچه فکر کردم اسمش یادم نیامد. فرقی نمیکرد. میگفت که همه چیزش، خانواده اش و خودش جان نثارند. گفت پدرش هم ارادتمند بوده. آخر هم گفت به کسانی چون او باید کمک شود تا کار فرهنگیشان را ادامه دهند. با غیظ تلویزیون را خاموش کردم. بلند شدم و رفتم پشت تلویزیون را نگاه کردم. مرد را دیدم که از آن تو بیرون آمد. کوچک شده بود، همانطور که خودش میگفت، اما چهار تا بلیط هواپیما تو دستش بود. احساس کردم دلم آشوب میشود. به آشپزخانه رفتم. باید غذا درست میکردم. الان فرهاد میآمد. یادم افتاد که برای پاتختی خواهرزاده ام هنوز هیچ چیزی نخریده ام. تو این یک هفته بارها به فرهاد گفته بودم پول بدهد اما مرتب بهانه میآورد و عقب میانداخت. امشب دیگر باید هر طوری بود ازش پول میگرفتم. وگرنه آبروریزی میشد. فکر کردم بهتر است دستی به سر و رویم بکشم تا فرهاد هم سرحال بیاید. ماکارونی را دَم کردم. صدای کلیدهایش آمد. همیشه کلی کلید با خود داشت و با اینکه سعی میکرد آهسته و ناگهانی وارد خانه شود، باز هم وقتی پشت در آپارتمان میرسید، متوجه میشدم. در را همیشه یکدفعه باز میکرد.
ـ بهبه خوشگل کردی...سلام... ببینم باز چه نقشهای بر من کشیدی؟
ـ بیا، همیشه میگی چرا به خودت نمیرسی، وقتی هم میرسم متلک بارم میکنی...
شقیقههایم شروع به زدن کرد. حالم از خودم به هم میخورد. بلوز رکابی سبزم تنگ بود و به تنم چسبیده بود. هیچ از لباس تنگ خوشم نمیآمد، مخصوصاً از این یکی که فرهاد به سلیقه ی خودش خریده بود. احساس خفگی میکردم. رفتم آشپزخانه و یک مسکن خوردم. سرم دیگر داشت جدی جدی درد میگرفت. فرهاد آمد تو آشپزخانه. خندیدم: «گشنه ای؟» فرهاد گفت: «آره ولی میخوام تورو بخورم...» دست انداختم دور کمرش، چندشم شد. دستم را گرفت و با هم به اتاق خواب رفتیم: «خیلی خوشگل شدیها... چرا همیشه به خودت نمیرسی...»
وقتی بلوز سبز تنگ را از تنم درآوردم احساس راحتی کردم. کنار فرهاد خوابیده بودم و چشمم باز بود. فکر کردم نکند لیلا بیدار شده و بیرون رفته باشد. فرهاد را نگاه کردم همیشه باید پنج دقیقهای دراز میکشید تا حالش دوباره جا میآمد. پنج دقیقه اش که تمام شد، به طرفش چرخیدم و بوسیدمش: «دیگه بلند شو باید غذا بخوریم...» بلند شد و پیژامه اش را پوشید. داشت از اتاق بیرون میرفت که دوباره دست انداختم دور کمرش و چشمانم را خمار کردم:
«فرهاد فردا دیگه حتماً باید برم خونه ی شهناز اینا، بَد میشه باید یه چیزی براش بخریم...»
ـ خیلی خُب ده هزار تومن بسه؟
ـ ده هزار تومن؟ با این پول که نمیشه چیزی خرید!
و چانه زدن شروع شد. بالاخره از توی کیفش پانزده تا اسکناس هزاری درآورد. بعد رفت تو آشپزخانه، پولها را شمردم و ته کیفم زیر لایه ی دومی که خودم برایش دوخته بودم گذاشتم و زیپ کیف را کشیدم. فرهاد از آشپزخانه فریاد زد: «راستی اون دوستم یادت میآد که یک ماه پیش اومد اینجا، امروز زنگ زد گفت بورسش درست شده...»
رفتم تو و درحالی که قابلمه را از روی اجاق برمیداشتم آرام گفتم: «میدونم...»
فرهاد با نگاهی مشکوک گفت: «از کجا میدونی؟...»
ـ تو تلویزیون دیدمش...
ـ در ضمن گفت که برم پیشش، شاید برا من هم بتونه کاری بکنه.
تلفن زنگ زد. فرهاد گوشی را برداشت: «الو... الو...الو... مرتیکهبیناموس...» و قطع کرد. سر شام حرفی نزد. وقتی داشتم بشقابها را جمع میکردم گفت: «معلوم نیست کیه که هی مزاحم میشه... تو میدونی؟»
ـ از کجا بدونم؟...
ـ از اونجا که بیشتر وقتها خونه ای... فردا میرم مخابرات...
به سرعت گفتم: «حتما برو». کمی خیالش راحت شد. تلویزیون را روشن کرد. من اما به فکر لیلا بودم که نمیدانستم کجاست. بالاخره فرهاد جلو تلویزیون خوابش بُرد. صدایش کردم تا برود توی تخت بخوابد. وقتی خانه آرام شد پشت میز نشستم. دلم شور میزد که نکند لیلا بیدار شده باشد و رفته باشد.
هوا تاریک شده. نرگس هنوز تب دارد و روی پیشانیاش جای لبهای ماتیک زده ی لیلا دیده میشود و قطره اشکی که با عرق صورت نرگس یکی شده. پس تازه از خانه بیرون رفته. سوپ نیم خورده کنار تخت است، بدون گوشت. دکتر به لیلا گفته: «بچه را باید تقویت کنی...» دنبالش میروم. از کارگر شهرداری که همیشه آنجاست پرس و جو میکنم. مشخصات لیلا را میدهم. با مهربانی میگوید: «آره دیدمش، همیشه اینجا وای میسه». و ادامه میدهد که لیلا نیم ساعت پیش از یک ماشین پژوی آلبالویی رنگی پیاده شده. یک پژوی آلبالویی رنگ که بادگیر طرف رانندهاش شکسته. درست مثل ماشین فرهاد. بلند شدم و در اتاق خواب را باز کردم. فرهاد لبخند میزد. برگشتم پشت میز و قلم را برداشتم.
به پیرمرد میگویم: «میدونی کجا رفته؟»
ـ با یه موتورسیکلت رفت... مرده رو میشناسم. اسمش سعیده...
با هزار زحمت خانه ی سعید را پیدا میکنم. البته مجبور میشوم از 15 هزار تومانی که فرهاد داده هزار تومانش را به پیرمرد بدهم. وقتی میرسم از تو خانه صدا میآید. زنگ میزنم و قایم میشوم. سعید با چشمان قرمز بیرون میآید. دور و برش را نگاه میکند. مردی سر کوچه در لباس سبز ایستاده. به هم علامتی میدهند و سعید میخواهد تو برود که لیلا پابرهنه از در بیرون میزند. هوا تاریک است. مردی که سر کوچه ایستاده سوت میکشد. سعید فوراً به خانه برمیگردد و در را میبندد. لیلا هراسان میدود. تا خانه میدود. پاهایش زخم شده. نرگس توی تخت دراز کشیده و چشمانش باز است و عرق میریزد. لیلا میخواهد گریه کند. بچه را میبیند، بغضش را فرو میخورد، به طرف نرگس میرود و بغلش میکند و آرام میگرید. بچه هنوز تب دارد. قرصها را برمیدارد. آب میآورد و با قرص به نرگس میخوراند. کیفش را درمیآورد. پولی را که رانندهی پژوی آلبالویی رنگ داده از توی لایی آن بیرون میآورد. آنرامیشمرد. چهارده تا هزار تومانی. با خود میگوید: «باید پونزده تا باشه... هزار تومنش چی شده؟... نه خیلی نامرد نبود، درست داد، حتماً من گمش کردم...». یاد سعید میافتد یاد آن لحظهای که شال را دور گردنش انداخت. دلش نمیخواست با او برود، شکش برده بود، اما مرد گفت که زیاد پول میدهد. نرگس مریض است، باید قوت میگرفت. باید به همان راننده ی پژو آلبالویی قناعت میکرد. وقتی رانندهی پژوی آلبالویی پیادهاش میکند، میخواهد به خانه برگردد که سعید جلویش سبز میشود. گلویش را مالش میدهد، هنوز درد میکند. بلند میشود و دمپایی میپوشد و بیرون میزند. هنوز مغازهها بازند، همه نه اما تک و توک: «بهتره برم کباب براش بخرم...» وقتی برمیگردد دستش پُر است. برای نرگس یک عروسک پارچهای خریده. چندبار آنرا دیده و خوشش آمده. اینبار فکر میکند همیشه خریدن عروسک را عقب انداخته ام و گذاشته ام برای وقتی که یک مشتری خرپول گیر بیاورم. اما فکر میکند که اگر الان نخرد شاید دیگر هیچوقت نتواند، برای همین هم فوراً آنرا میخرد. عروسک را به نرگس میدهد. نرگس میخندد. به یاد کفشها میافتد که در خانه ی سعید جا مانده. رُژ سرخرنگی هم خریده، آنرا درمیآورد: «چقدر همه چیز گرون شده...» نرگس میگوید: «این عروسکه گرون بود مامان؟...»
ـ نه خوشگلم این ماتیکا رو میگم گرون شده... بلند شو برات کباب گرفتم، بخور قوت بگیری...
سبزی هم خریده تا سوپ درست کند. جعفریها لای روزنامهای است. نخ دور روزنامه را باز میکند و جعفریها پخش میشوند روی زمین. هنوز تکهای روزنامه توی دستش است. میخواهد آنرا مچاله کند که نگاهش به کلمات درشتی میافتد: «قتل زنان خیابا....» تکههایی از آن پیداست. میخواند، دوباره میخواند. بلند میشود و از خانه بیرون میرود. از ترس دوروبرش را نگاه میکند. قضیه ی سعید در آغاز به نظرش خیلی جدی نمیآید، بارها و بارها حالتهای خشن و جنون آمیزی از مردها دیده، اما حالا مسئله کمی فرق میکند. قیافه ی سعید جلوی چشمش است. هرچه میگذرد، ترسش بیشتر میشود: «باید برم شهین یا کبری را پیدا کنم...» میگفت کجا میایستند؟ سراغ محل کبری میرود کسی نیست. بعد راه میافتد و تا دوتا خیابان بالاتر میرود. تو خیابان میگردد که شهین را میبیند. به طرفش میرود. شهین گوشه ی خیابان ایستاده. دستش را میگیرد و داستان را برایش میگوید.
ـ خُب که چی؟ ولم کن بابا.
ـ باید بریم یه جوری خبر بدیم.
ـ تواَم دلت خوشه، بری به کی بگی، میگیرن میندازنت تو هلفدونی..
لیلا باز هم حرف میزند. شهین عصبی شده.
ـ ببین تو بچه نداری... اگه هم بیفتی تو زندون خُب بعد بالاخره آزادت میکنن...
ـ یعنی من برم زندون، شلاق چی؟ تازه، کاشکی فقط شلاق بود...
اتومبیل سیاه رنگی میایستد. لیلا دست شهین را میگیرد: «حالا نه، بیا بریم جون همه مون تو خطره...»
شهین به طرف ماشین میرود و داد میزند: «فکر میکنی کی ککش میگزه که ما بمیریم... تازه مگه حالا خیلی زنده ایم...»
لیلا میایستد. شهین سوار میشود و اتومبیل حرکت میکند. لیلا میخواهد برگردد که میبیند ماشین چند متر آنطرفتر ایستاد و شهین پیاده شد. راننده دست شهین را گرفته و ول نمیکند. شهین فریاد میزند و فحش میدهد. ماشین حرکت میکند و میرود. لیلا میدود به طرف شهین: «چی شد؟ پول بده نبود ؟؟؟»
ـ هیچی بابا، مردک میگفت از پشت
ـ مگه اینکاره نیستی
ـ این یکیرو دیگه هروقت مجبورم کنن
شهین و لیلا کنار خیابان، مخالف حرکت اتومبیلها راه میروند. بالاخره شهین میگوید: «خیلی خُب باشه... عجب آدم سمجی هستی...»
ـ تو فقط نرگس رو نیگر دار، اگه من افتادم زندون، باشه...
وقتی به کلانتری میرسند لیلا میگوید: «من میرم، اگه تا نیم ساعت دیگه بیرون نیومدم، کلیدو که بهت دادم، برو سراغ نرگس... اینهم پول...» لیلا حرفش را قطع میکند و مات به مردی که روی موتورسیکلتی جلوی کلانتری لم داده خیره میماند. بعد دست شهین را میگیرد و میکشد و شروع به دویدن میکند.
ـ چت شده لیلا... ولم کن دارم میافتم... چیکار میکنی؟....
هر دو میدوند. لیلا دست شهین را محکم گرفته. وقتی صدمتری دور میشوند، لیلا درحالی که نفس نفس میزند میگوید: «خودش بود... خودش بود...»
ـ کی خودش بود؟
ـ همون بود. همون که رو موتور نشسته بود، خودش بود... جلوی کلانتری... ندیدیش، داشت با یکی حرف میزد...
ـ همون که ریش جو گندمی داشت؟
ـ آره دیگه... همون بود که داشت منو میکشت...
شهین لیلا را بغل میکند: «خیلی خوب، پتیاره بازی درنیار، بسه تموم شد تو که اینقدر بزدل نبودی. بیخیال شو، ولش کن، حالا که شناختیمش، مواظبیم دیگه... بریم یه چیزی بخوریم، مهمون من...»
دست لیلا را میگیرد و با هم راه میافتند. لیلا میگوید: «نه من باید برم، نرگس ناخوشه...» اتومبیلی جلوی پای آنها میایستد. شهین مردد است: «میری...»
لیلا نگاه مهربانی به شهین میکند و میگوید: «نه تو برو... فقط مواظب خودت باش... ریختشو که دیدی؟...» شهین سوار میشود و میرود. لیلا با سختی پاهایش را در دمپایی پلاستیکی روی زمین میکشد. توی تاکسی که مینشیند کوفتگی بدنش به من هم سرایت میکند. پاهایم درد میکند. لیلا میپرسد: «ساعت چنده؟...»
چشمم به ساعت افتاد، از هشت گذشته بود. ترسیدم فرهاد بیاید و غذا آماده نباشد. وقتی خانه میآمد اگر غذا حاضر نبود داد و بیداد راه میانداخت. اوایل ازدواج دفعه ی اولی که غذا حاضر نبود کارمان به مرز طلاق کشید، البته من اینطور خیال میکردم، اما بعد فهمیدم که میخواسته گربه را دم حجله بکشد. حوصله ی جر وبحث نداشتم. از پشت میز بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. خیالم راحت بود که لیلا دارد برمیگردد خانه. نکند فکر دیگری بکند و برنگردد خانه. میدانستم ترس او هم زیاد طول نمیکشد، زندگی نمیگذارد، هزارتا مشکل، هزاران جای خالی که باید پر شوند، زندگی نرگس کوچولو، بیماری خودش،بیپولی همیشگی. آره، ترس لیلا زیاد طول نمیکشید. اما از وقتی روزنامهها را خوانده بودم دلم بیشتر برایش شور میزد. مرغی را از فریزر درآوردم و مشغول شدم. کارم که تمام شد آمدم و روی کاناپه دراز کشیدم. هنوز پاهایم درد میکرد. چشمانم را بستم. قیافه ی سعید از نظرم دور نمیشد. داشت گلوی لیلا را فشار میداد، فریاد زدم: «ولم کن سعید... ولم کن» چشم که باز کردم، چهره ی برافروخته ی فرهاد بالای سرم بود. احساس کردم انگشتانش را دور گلویم حلقه میکند «سعید دیگه کیه؟هان... همون که هی تلفن میزنه و قطع میکنه...آره؟ خودشه...» فرهاد میپرسید.
ـ ولم کن... ولم کن، فرهاد مگه زده به سرت؟
ـ با زنی مثل تو بایدم به سرم بزنه... معلوم نیست من میرم بیرون جون میکنم، توی این خراب شده چی میگذره...
احساس خفگی ام بیشتر میشد، نفسم بالا نمیآمد. چشمانم سیاهی میرفت که زنگ در را زدند. فرهاد رفت و در را باز کرد. هنوز روی کاناپه ولو بودم. فرهاد رفت بیرون و در را پشت سرش بست، اما صدای آهسته ی جرو بحث از پشت در میآمد. نزدیک رفتم و گوش ایستادم. صدای فرهاد را بهتر شنیدم..
ـ بهت میگم از اینجا برو وگرنه پلیس خبر میکنم... چطوری آدرس منو پیدا کردی... میخوای آبروریزی کنی... کور خوندی، حسابتو میرسم...
صدای زنی را شنیدم که گفت: «فقط میخواستم یه کاری برام بکنی، فکر کردم...»
ـ امثال تورو خوب میشناسم. میخوای اخاذی کنی... این خبرا نیست... من پول مفت به کسی نمیدم...
لای در را باز کردم. فرهاد زیر بازوی زن را گرفته بود و داشت او را هُل میداد به طرف پلهها.
ـ توی که فکر میکنی همه چیز پوله. من پول تورو نمیخوام...
زن را میشناسم، لیلا است، قیافه اش فرق کرده، حرفهایش را جدی و محکم میزند، خوشم میآید، مدتهاست که میخواهم به فرهاد همین جمله را بگویم. لبخند میزنم. چهره ی لیلا به من هم قوت میدهد. به طرف آنها میروم هر چه توان دارم جمع میکنم و دست فرهاد را از بازوی لیلا جدا میکنم. دست لیلا را میگیرم و میگویم: «بیا تو،سلام». این دو کلمه را محکم میگویم، آنقدر محکم که فرهاد متعجب فقط مرا نگاه میکند، انگار نمیداند چه کار کند. میگویم: «لیلا بیا تو نگران نباش، همه چیز درست میشه... نرگس حالش چطوره؟»
لیلا میگوید: «نرگس من؟» لحظهای حیرتزده نگاهم میکند و بعد، غرق در افکار خودش میگوید: «هنوز تب داره...»
میگویم: «نباید به بچه ی مریض کباب بدی. باید غذاهای سبک بخوره...»
لیلا مینشیند روی مبل. فرهاد همچنان هاج و واج نگاهمان میکند. رفتم تو آشپزخانه. فرهاد پشت سرم میآید و میگوید: «میفهمی داری چیکار میکنی... اینو از کجا میشناسی؟ اصلاً میدونی چیکارس؟»
میگویم: «تو نمیشناسیشون. من خیلی خوبم میشناسمشون... حالا از سر راهم برو کنار و زود این ظرفها رو ببر بزار رو میز. از صبح هیچی نخورده...»
فرهاد دوباره حیران و منگ نگاهم میکند. چشمانش دارد قرمز میشود، میبینم که اگر کوتاه بیایم وضع خراب میشود، برای همین هرچه توان دارم جمع میکنم و خیلی جدی میگویم: «مگه بهت نگفتم این ظرفها رو ببر...» فرهاد بدون اینکه فکر کند فوراً ظرفها را میبرد. غذا را میکشم و به لیلا میگویم: «بیا بشین اول غذا بخوریم تا بعد ببینیم چیکار باید بکنیم...» و رو میکنم به فرهاد: «تو هم بشین و مثل بچه ی آدم غذاتو بخور چون خیلی کار داریم، اول باید بریم نرگس رو بیاریم اینجا و بعد هم باید بریم کلانتری خبر بدیم... مگه نه لیلا»
لیلا میخندد، اینبار خنده اش فرق میکند. از ته دل است. من هم میخندم و فرهاد هاج و واج غذا خوردن ما را نگاه میکند.
مردادماه 1380
برگرفته از نشریه فمینیستی فصل زنان/جلد اول
توضیح: سعید حنایی بعد از قتل مرموز 19 زن "تن فروش " در شهر مشهد دستگیرشد.اواتهام 16 قتل عمد را به گردن گرفت.سعید حنایی در دادگاه ضمنبیاعلام بیگناهی خود گفت : " من با خفه کردن زنان خیابانی وظیفه مذهبی خود یعنی امر به معروف و نهی از منکر را انجام میدادم" .در پی افشای جنایات سعید حنایی موجی از توجیه و زشت زدایی از اعمال او در جامعه به پا خواست. بازاریان مشهد جهت استخدام وکیل مدافع زبردستی برای او شروع به جمع آوری پول کردند. روزنامه رسالت نوشت " سعید حنایی دامن خود را جز به قتل نیالود.......چه کسی باید در مشهد محاکمه شود؟ آنهایی که در پی محو بیماری اجتماعی بوده اند یا آنهایی که خود ریشه فساد هستند ؟(روزنامه رسالت ،مرداد80)
این موج با اعلام اینکه حنایی قبل ازکشتن 13 نفر از زنان به آنها تجاوز کرده بود تا حدی فرو نشست.
سعید حنایی در آپریل 2002 به دار آویخته شد.
نقل از پيکنت
اينو يکي از دوستان فرستاده
.......
چه قدر عجيبه که :
1) تا وقتی که مريض نشی ، کسی برات گل نمياره
2) تا فرياد نزنی ، کسی به طرفت بر نميگرده
3) تا گريه نکنی ، کسی نوازشت نميکنه
4) تا قصد رفتن نکنی ، کسی به ديدنت نمياد ...
و تا وقتی نميری کسی تو رو نميبخشه...
واقعاً افسوس که روزگار اينطوری شده .........
شب آشيان زده
چكاوك شكسته پر
رسيده ام به ناكجا
مرا به خانه ام ببر
كسي به ياد عشق نيست
كسي به فكر ما شدن
از آن تبار خود شكن
تو مانده و بغض من
از اين چراغ مردگي
از اين بر آب سوختن
از اين پرنده كشتن و
از اين قفس فروختن
چگونه گريه سر كنم
كه يار غمگسار نيست
مرا به خانه ام ببر
كه شهر ، شهر يار نيست
مرا به خانه ام ببر
ستاره دلنواز نيست
سكوت نعره مي زند
كه شب ، ترانه ساز نيست
مرا به خانه ام ببر
كه عشق در ميانه نيست
مرا به خانه ام ببر
اگر چه خانه ، خانه نيست
.....................
پرتقال عزيز... مگه تو بيايي اينجا سر بزني و نظر بدي
اونهايي که هميشه منتظر نظرشون بودم . نيومدن
ممنونم که به ياد اين وبلاگ هستي
ميدوني... با همه قهرم .... کسي رو تحويل نميگيرم .. خب اونها هم همينطور
كسي به ياد عشق نيست
كسي به فكر ما شدن
رسيده ام به ناكجا
مرا به خانه ام ببر ..........
![]()
![]()
![]()
ساقی بيار باده که ماه صيام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا کنيم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بيخودی
در عرصه خيـــــــال که آمد کدام رفت
بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت
دل را که مرده بود حياتی به جان رسيد
تا بويی از نسيم میاش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نيـــــــاز به دارالسلام رفت
نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
قلب سياه بــــــود از آن در حرام رفت
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر در سر سودای خام رفت
ديگر مکن نصيحت حافظ که ره نيافت
گمگشتهای که باده نابش به کام رفت
سه سال پيش سفري پيش آمد و من توانستم کمتر از يک سال پيش از سقوط صدام حسين از عراق ديدن کنم، سفري که هرگز گمان نمي کردم پيش بيايد و از اينکه چنين فرصتي براي ديدن عراق در دوره حکومت صدام حسين نصيبم شد، همواره خوشنودم. امروز بخاطر نزديک شدن روزهاي شهادت علي ابن ابيطالب قصد داشتم طنز ننويسم، نه به اين خاطر که معتقدم در اين فرصت جاي طنزنوشتن نيست، بلکه به اين دليل که يک حس مبهم مرا به فضايي و حالي که گم کرده ام، نزديک مي کند. حسي غمگين و آرماني که همواره در وجودم بوده است، و همواره در جايي زنده مي شود و مي بينمش و با آن احساس آرام مي شوم. آنچه در اين جا مي خوانيد بازنويسي بخشي از آن کلماتي است که سه سال قبل در هنگام سفر به نجف نوشتم، ديدن نجف، آرامگاه امام علي[ع] و محل شهادتش در کوفه حسي غريب بود که در مواجهه با سرزمين بي رحم عراق در من بوجود آمد.
اينجا شهر علي است
اين آرامگاه علي است؟ همان مردي که هر روز به نامش قسم مي خوريم و از او کمک مي خواهيم؛ همان که نامش بر روي فرزندانمان نهاده شده است؟ همان که هنگام ناتواني، با آوردن نامش از او قدرت مي گيريم؟ همان که عامل حرکت تاريخ شيعه است؟ همان که بخش وسيعي از ادبيات و فرهنگ ما با او و نامش و شيوه زيستنش پيوند خورده است؟ همان که براي بسياري از ايرانيان و شيعيان مظهر عدالت و نيکي و راستي است؟ همان که بارها و بارها برايش گريسته ايم؟ همان که در شهادت مظلومانه اش هزاران سال شيعيان قرآن برسر گرفته اند و اشک ريخته اند؟ همان که همواره براي ايرانيان مظهر پاکي و پاکدامني است؟ همان که بسياري از فرط دوست داشتنش او را تا سرحد خدايي بالا برده اند و تا پاي مرگ نيز بر همين اعتقاد بوده اند؟ همان که دشمنانش نيز عدالت او را نتوانسته اند که پنهان کنند؟ همان که قاتل خود را هم نخواست به مجازاتي بيش از عدالت محکوم کند؟ همان که مردمان طاقت عدالتش را نداشتند و زورمندان و ثروتمندان و متعصبان ديني دشمنانش بودند؟ همان که سرانجام توسط متعصبان احمق و تحريک ثروتمندان و قدرتمندان به شهادت رسيد؟ همان که بسياري از مردمان ما تا دم مرگ بزرگترين آرزويشان زيارت مزارش است و تا پاي مرگ، عاشقانه دوستش دارند؟ همان که بي ايمان ترين بي ايمان ها نيز ارادت خود را به او به عنوان مظهر عدالت و شرافت نتوانستند از دست بدهند؟ و اينک مي بينم و مي بيني که در اينجا ديگر علي فقط يک امام نيست، فقط يک حاکم ديني نيست، او اسطوره اي است فراتر از تاريخ و حتي دين که براي بسياري از مردم ايران يادآور خوبي و پاکي و عدل است. حالا باورم نمي شود که به سرزمينش آمده باشم و در شهري که در قدم به قدم آن جاي پاي اوست راه بروم. اينجا نجف است، شهر علي و مقر حکومت عدالت.
زمين نجف حس غريبي دارد، شهر نجف نيز در چنين حال و هوايي است، شهر که نه، گويي اين خاک و اين زمين سرگذشتي جز تمام سرزمين عراق دارد. وقتي از بغداد به نجف مي آيي، از نقطه اي در حد فاصل اين دو، در جايي از بين النهرين، حال زمين عوض مي شود، گونه اي ديگر مي شود؛ گونه اي متفاوت با ديگر جغرافياي اين سرزمين بي رحم.
ضريح چشمهايت
همراه با جماعتي ديگر از ايرانيان مي رويم براي زيارت حرم علي ابن ابيطالب. حرم خلوت است. مي نشينم لابلاي جماعتي از ايرانيان و عرب هايي که براي زيارت آمده اند. کسي شروع مي کند به خواندن، دعايي مي خواند، صدايش از خواندن دعا با لحن عرب، آرام آرام به آهنگ تبديل مي شود و بتدريج مي شود نوحه و مويه، ديگر کلمات نيست که شنيده مي شود، مويه اي است که انگار از صدها سال پيش از دل زمين بلند مي شود و در تمام سطح حرم پخش مي شود. اصراري به شنيدن کلمات ندارم، که چه بشود؟ من که براي زيارت نيامده ام، شايد هم براي زيارت آمده ام، براي يک ديدار، ديداري که براي ثوابش نيست. من و ثواب؟ اگر بخواهند به محاسبه ام بکشند آنقدر گناه کرده ام که زيارت هزار خدا هم جوابش را نمي دهد، و تازه! مگر من قصد پاک شدن دارم؟ سر خودت را کلاه نگذار! آمدي ديداري بکني و در معرض او قرار بگيري و در محضر او باشي. به خودم فکر مي کنم و به تمام دفعاتي که به علي[ع] فکر کرده ام و با او نشسته ام و برخاسته ام. به تمام بارهايي که از او چيزي خواسته ام و پاسخم را داده است و يا پاسخم را نداده است. به تمام آن يک ماهي فکر مي کنم که کلمه به کلمه و با دقت امام علي[ع] عبدالفتاح عبدالمقصود را خواندم و لابلاي کلمات شاعرانه آن عرب شعرشناس معرفت دان غرق شدم و به زيباترين شکل چهره علي[ع] را در نوشته او ديدم. به همه آنهايي فکر مي کنم که نام علي در کلمات شان جز به احترام نمي رود. به دوستاني فکر مي کنم که وقتي به آنها گفتم به عراق مي روم و به نجف و کوفه و کربلا، گفتند: تو؟ تو مي خواهي به نجف بروي؟ چنان گفتند انگار که علي و خدايش انگار ملک طلق آنان است. به تمام روزهايي فکر کردم که شبهاي نوزدهم و بيست و يکم ماه رمضان يک بار ديگر داستان شهادت علي را شنيده بودم و تمام ماجرا را براي چندمين بار در ذهنم مرور کرده بودم. بالاخره ما هم که خداي را و علي را به گونه اي ديگر مي فهميم از اين وجود سهمي داريم، خداي را سپاس مي گويم که درباني درگاهش را اين متعصبين بي عقل برعهده ندارند و هرکسي مي تواند که به تنهايي هر چه مي خواهد با خدا بگويد. سري بالا مي کنم، همه چيز درست است. نوري سبز در آسمان است در فاصله اي کوتاه با من که حرم امام علي[ع] را گواهي مي کند. شيطنتي تمام ذهنم را فرامي گيرد، ديديد! من مساله دار مشکوک بي دين آمدم اينجا و شما که سينه چاک مي داديد نيامديد؟ لابد امام خودش خواسته است.
علي تنهاست
صدايي نرم در ميان جمعيت مي پيچد، چيزي شبيه مويه، چيزي شبيه مرثيه، چيزي شبيه دعا، چيزي مانند نجوا، آدم ها را نگاه مي کنم و شانه هاي شان را که تکان مي خورد، گويي که جز با گريستن راهي براي سخن گفتن وجود ندارد، بعضي آرام تر هستند و خوددارتر و برخي بي خود و رها. نيم ساعتي مي گذرد. نمي فهمم چه مي خوانند و خود نيز نمي دانم که چه مي گويم. دائما به ياد دکتر شريعتي هستم و "علي تنهاست" شريعتي در ذهنم به ياد مي آيد. برمي خيزم، مي خواهم داخل حرم بروم، اما مي ترسم، ترسي غريب. جرات وارد شدن به حرم را ندارم. مي ترسم، مثل بچه کوچکي که اشتباهي بزرگ کرده است و حالا جرات نمي کند جلوي بزرگترش ظاهر بشود. جرات بازگشت به خانه را ندارد. از تنبيه پدرش مي ترسد، نه، از تنبيه نمي ترسد؛ از اين مي ترسد که پدرش دعوا کند، نمي دانم، شايد هم از دعوا نمي ترسد، از بي اعتنايي مي ترسد. دعوا خوب است، نفرتي است نشانه عشق، اما بي اعتنايي چه؟ بي اعتنايي از همه چيز تلخ تر است. نفرت نشانه عشق است، اما بي اعتنايي نشانه رها کردن است. آيا ممکن است علي مرا رها کرده باشد؟ کمي فکر مي کنم. بايد داخل حرم بروم، بايد به خانه برگردم. من که کاري نکردم. برخوردش با من چگونه خواهد بود؟ من مطمئنم که مرا مي شناسد. مطمئنم که به يادم مي آورد و بي اعتنايي نمي کند. مگر او همان نيست که علي است که آلئا ست که جبتر است، همه جا بوده است و همه چيز را مي داند. خودش گفته است، خودش در همان خطبه اش گفت زماني که بر مردم خشم گرفت و خواست که خود را به آنان بشناساند، به مردماني که بي معرفت بودند. حالا مي دانم که او مرا خوب مي شناسد. بالاخره دل به دريا مي زنم. ترجيح مي دهم لحظه اي سنگ شوم تا عمري در ترديد بمانم. کفشها را به کفشدار مي سپارم و وارد مي شوم. زانوانم از ترس مي لرزد. جرات نمي کنم وارد بشوم. مي شود شمشير تيز عدالت را ديد که سخت برنده است، اما پايم که به کف مرمر حرم مي رسد يکباره يخ مي زنم و آرام مي شوم. خودم را گوشه اي مي کشانم و پنهان مي شوم، مي ايستم به نماز، اينطور بهتر است، اينطوري که در نماز مرا ببيند رحمش مي آيد و چيزي نمي گويد. بالاخره سيد هم که هستيم، کلي پارتي داريم، تازه من که ضايع بشوم به ضرر خودش هم تمام مي شود. تا بيايد ثابت کند من سيد تقلبي هستم کلي طول مي کشد. خودم را در نماز غرق مي کنم، حال خوبي دارم، حالي غريب که مي دانم هرگز در زندگي ام تکرار نخواهد شد.
خداي شما و خداي ما
به فکر آنهايي هستم که خداوند را سالهاست جزو املاک شخصي خودشان ثبت کرده اند. آنها که مشخصات سياسي و اخلاقي خود يا دوستان شان يا حزب و تشکيلات شان را به خدا وصل مي کنند و همان را شرايط ايمان مي دانند. کي از شر اين آدم ها راحت مي شويم؟ به فکر همه بچه خوش تيپ هاي تهران مي افتم که زندگي و شادي شان را دارند و در کنارش روزه شان را مي گيرند و با علي و حسين هم حال شان را مي کنند. به طرف ضريح مي روم و دست به ضريح مي زنم. محکم بغلش مي کنم. حس خوبي دارم. خوب بود. نمي ترسم. آقاي علي[ع] من از شما نمي ترسم. من با شما رفيقم، کلي با شما در اين سالها حال کردم، کلي به نام شما قسم خوردم، حالا آمدم که شما را ببينم، نه مي خواهم از شما استفاده کنم و نه مي خواهم از شما شفا بگيرم و نه مي خواهم کاري کنيد که پولدار شوم. همين، يک قرار ساده داريم که همديگر را ببينيم.
شب بيست و يکم
مدتها بود که به يادت نبودم. اما دو سه شبي است که دائما دارم به تو فکر مي کنم، به تمام ماجرايي که در اين روزها براي تو پيش آمد و حادثه اي که اتفاق افتاد. ماجراي عجيبي بود. آن سه تن تصميم گرفتند علي را از بين بردارند، هر سه مظاهر قدرت و ثروت عرب بودند، کسي را يافتند که جزو متعصب ترين مردمان بود و جز با نماز و روزه و اطاعات از خداوند روزگارش طي نمي شد، اين عرب متعصب کينه توز که بر عدالت علي خروج کرده بود، تحت تاثير وسوسه هاي زني که تمام وجودش کينه و انتقام بود، همه چيز را براي قرباني کردن عدالت آماده کرد. شمشيري تيز و قلبي پر از کينه و مغزي پراز ناداني، علي با شمشير جهالت و کينه و تعصب کشته شد.
داستان بي پايان شهادت علي[ع]
گاهي مي شود به اين فکر کنم که چرا اين داستان تمامي ندارد و چرا هر سال شيعيان اين ماجرا را باز مي گويند و مثل همه اين هزار و چهارصد سال به عزاي علي مي نشينند، وقتي دقيق تر فکر مي کنم، تمام سخن اين است که اگر چه شمشير علي را سالها در کف قاتلين متعصب و کينه توزش ديده ايم، اما مگر جز اين است که هر کدام از ما بخش وسيعي از آرمان هاي اخلاقي و عدالت جويانه اش را از علي[ع] گرفته است و بسياري از ما ايرانيان نيکي هاي اخلاقي را در نام و شخصيت علي خلاصه مي کنيم؟
ابراهيم نبوي e.nabavi@roozonline.com
تو ميداني كه در درون من چه ميگذرد، تو از نيازهاي من باخبري، تو مرا خوب ميشناسي و هيچ چيز از تو پوشيده نيست.
تو ميداني كه من اكنون در كجاي هستي ايستادهام، به كدام سو خواهم رفت، در كجا اقامت خواهم كرد و گاه بازگشتن من كجاست.
تو ميداني كه من چگونه زبان خواهم گشود و از تو چه خواهم خواست.
تو ميداني كه من براي سرانجام و عاقبتم دل به كجا بستهام.
تقدير تو بر من جاري شده است سالار من! در آنچه از من سرخواهد زد تا پايان عمر، در پنهانها و آشكارهايم و در ظاهر و باطنم.
كمي و كاستي و افزايشم و سود و زيانم در دست توست و نه در دست هيچكس ديگر.
خداي من! اگر تو محرومم كني، چه كسي روزيام دهد؟ و اگر تو خوارم كني، چه كسي به ياريام برخيزد؟
معبود من! از خشم تو به تو پناه ميبرم و از نگاه كيفربار تو باز به آغوش تو ميگريزم.
اله من! من اگر نه شايسته رحمت توأم، تو شايسته كرامت و بخشيدني و باران فضل تو اهل باريدن است.
دست لياقت من اگرچه كوتاه است، نخيل جود تو كم ميوه نيست.
محبوب من! انگار هماكنون با جان خويش در ميان دستهاي تو ايستادهام، انگار آن نهال توكلم به تو، اكنون درختي شده است و بر تمام وجودم سايه افكنده است. انگار هماكنون آن لحظه موعود فرا رسيده است و تو حرفي ميزني كه شايسته توست. تو من را در شولاي عفو خويش ميپوشاني و از سرماي معصيتام ميرهاني.
عزيز من! اگر ببخشيام چه كسي بهتر از تو براي بخشيدن، اگر از من درگذري چه كسي شايستهتر از تو براي گذشتن و عفو كردن؟
اگر مرگ من اكنون نزديك ميشود و كارهاي من، من را به تو نزديك نكرده است، خود را با مركب اقرار، به سوي تو ميكشانم؛ اقرار به آنچه هستم و آنچه كردهام.
خداي من! بر نفس خويش، ستم كردهام و نگهدارياش را سهل انگاشتهام، پاك از او غافل ماندهام و واي بر او اگر تو نبخشياش.
مولاي من! در تمام ايام زندگيام سايه مهر تو بر سر من مستدام بود، اين سايه خوب را تا آن سوي مرگ نيز گسترده بدار!
خدايا! من كه در تمام طول حيات، جز زيبايي و خوبي و لطافت از تو نديدهام و جز حلاوت از دست تو نچشيدهام چگونه ميتوانم گمان كنم كه پس از مرگ، تو روي گرداني و چهره دگرگون كني؟
خداي من! كار من را آنچنان كن كه شايسته توست، عهدهدار شو، و به من با نگاه بخشش و كرم نظر كن؛ بر اين بنده كه پردههاي سياه جهل، اطرافش را فراگرفته است.
اله من! تو در دنيا گناه من را پوشاندي، من در آخرت به اين پوشش محتاجترم. تو در دنيا بر بديهاي من پرده افكندهاي. من در آخرت به اين پرده نيازمندترم.
تو در اينجا آبروي من را حفظ كردهاي، در آنجا آبرو كارسازتر است. تو در ميان بندگان خوب خودت من را رسوا نكردهاي، من در مقابل شاهدان قيامت، ميترسم از رسوايي، نكن!!
خدايا! جود تو روي من را زياد كرده است و توقع من را افزوده است. بخششت به آتش آروزي من دامن زده است.
خدايا! من تكيهام به عفو توست، نه كارهاي خودم كه عفو تو بيترديدي، برتر از كردار من است.
خداوندا! آن زمان كه در ميان بندگانت به قضاوت مينشيني، به ديدارت شادمانم گردان و چشم من را به جمالت روشن كن.
خداي من! اعتذار من به درگاه تو اعتذار كسي است كه از قبول پوزش خويش، احساس بينيازي نميكند.
پس عذر من را بپذير اي بخشندهترين كسي كه شرمساران و روسياهان و رحمتطلبان به درگاه او پناه ميبرند و به دامن او ميآويزند.
خدايا! رد مكن اين عرض نياز مرا و كور مگردان اين شوق و رغبت مرا و مشكن ساقه اميد و آرزوي مرا.
خداي من! تو اگر ميخواستي خوارم كني، دست به هدايتم نميزدي. تو اگر رسوايي مرا ميخواستي، اينقدر با من مدارا نميكردي.
معبودم! من گمان نميكنم، تو مرا در حاجتي كه عمري بر سر آن نهادهام و در طلبش به درگاه تو ناليدهام، رد كني.
خداي من! حمد همواره تو را سزاست و ستايش هميشه زيبنده توست، تا ابدي كه بينهايت است. افزون باد اين حمد و سپاس و ستايش كه افزون خواهد شد و كاستي و فنا نخواهد پذيرفت، آنچنانكه تو بپسندي و تو خشنود باشي.
خداي من! اگر من را به جرمم بگيري، تو را به عفوت ميگيرم. اگر دست بر گناهم بگذاري، چنگ در دامن بخششت ميزنم. اگر لغزشهايم را نشانه بگيري، نشان از آمرزشت ميگيرم. اگر به معصيتم بنگري، چشم به كرامتت ميدوزم. اگر بديام را به رخ بكشي، خوبي و لطف بينهايتت را برملا ميكنم.
اگر به جهنمم ببري و به آتشم بيفكني، فرياد ميزنم آنجا و اعلام ميكنم به اهل جهنم، كه تو را دوست دارم، كه عاشق توأم، كه دست از دامنت نميكشم.
خداي من! اگر در مقايسه با طاعتي كه بايد بشوي، عمل من ناچيز است ـ كه هست ـ در عوض اميدم به تو بسيار است. تو برترين آرزوي مني.
خداي من! چگونه از بارگاه تو با خورجين خالي و دست تهي بازگردم؟ چگونه بار سنگين حرمان و يأس را بر دوش خويش تاب بياورم؟ مني كه خوشگمانيام به وجود تو اين بود ـ و هست ـ كه از درگاه تو بخشيده بازگردم، با دستهايي انباشته از فلاح و رستگاري و نجات.
معبودم! من عمرم را در مسير غفلت از تو تباه كردم. جوانيام را در مستي دوري از تو پوساندم. به خودم ظلم كردم و نفهميدم. در خسران زيستم و نديدم. در منجلاب بودم و درنيافتم.
خداي من! بيدار نشدم آن روزها كه بر تو غرّه ميشدم و به خود نيامدم، آن روزها كه در سراشيب خشم كيفربار تو ميدويدم.
خداي من! اكنون اين من، بنده تو و بنده فرزند تو ايستادهام در ميان دستهاي اختيار تو و آويختهام به ريسمان كرم تو و سرسپردهام به دامان لطف تو.
خداي من! اينك اين منم. بنده تو كه خود را به سوي تو ميكشم، بيزارم از آنچه بودهام و آنچه كردهام، آنقدر كه شرم و آزرم و حيا، اجازه نگريستن به رخسارت را و رودررو شدن با تو را به من نميدهد و بخششت را ميطلبم كه عفو و بخشش، صفت زيباي كرامت توست.
خدايا! مرا ياراي اين نبوده است كه از مسير معصيت و نافرمانيات كناره بگيرم، مگر وقتي كه تو بيدارم كردي با محبت و لطفت و آنگونه كه تو خواستي شدم و آن سان كه تو اراده كردي، گشتم. پس همواره سپاسگزار توأم، اي خدا كه من را به بارگاه كرمت راه دادي و دلم را از چركهاي غفلت و جهالت شستشو كردي.
معبودم! به من به چشم كسي نگاه كن كه خواندهايش و اجابتت كرده است. دعوتش كردهاي و آمده است، كسي كه راهش انداختهاي و راه افتاده است، كسي كه يارياش كردهاي و اطاعتت كرده است.
اي يار نزديكي كه از شيفته و فريفته خود دوري نميكند و اي بخشندهاي كه به اميدوار خود بخل نميورزد و اي كريمي كه دست تمنا را رد نميكند.
خدايا! به من قلبي ببخش كه با بال اشتياق به سوي تو پر كشد و زباني از جنس صداقت و راستي عطا كن كه در آسمان پذيرش تو اوج بگيرد و ديدهاي عطا كن كه حقيقت و شايستگياش، به تو نزديكش كند و به سمت توأش بكشاند.
خدايا! هر كه به شناخت تو نايل شد، ناشناخته نميشود، هركه به معرفت تو دست يافت، بيمعرفت نميماند. هر خانه دلي كه با حضور تو روشن شد، ظلمت نميپذيرد.
خدايا! هر كس كه در دامان تو پناه گرفت، زهر بيپناهي را نميچشد، هر كس كه مدد از تو گرفت، بيياور نميماند، هر كس كه به تو پيوست، تنها نميشود.
خدايا! هر كس كه تو برايش آغوش بگشايي، تو به سويش رو كني، تو دست نوازش بر سرش بكشي، سر بر آستان ديگري نميسايد، تن به تملك ديگري نميسپارد، بندگي در خانه ديگري نميكند.
خدايا! هر كه با تو به راه افتاد و در مسير تو گام زد، غريق روشني است و آيينه جلوههاي رحماني و هركه به تو آويخت، به ريسمان تو چنگ زد، پشت و پناه از تو طلب كرد، ميهمان آرامش است و اطمينان، همسايه ديوار به ديوار قلب اوست.
خدايا! من پناهنده دستهاي توأم. مرانم و به وادي يأس و حرمان نكشانم. عاطفهات را از من دريغ مكن و نهال توقعم را به دست طوفان سرگشتگي مسپار.
خدايا! من را در ميان اهل ولايتم مقام ده! من را در ميان مقربان و نزديكانت بنشان و بدان كه من هميشه بنده مهر توأم و دستم هماره آويخته به ضريح محبت توست.
خدايا! به من دل عاشق و بال اشتياقي ببخش كه در حرم ياد تو از حجره ذكري به رواق ذكر ديگري پركشم و رايحه ايوان حضوري مرا به شبستان حضوري ديگر بكشاند و چشمانداز همتم تا آسمان بلند نامهاي تو بال بزند و تا آستان رستگاري اسماي تو عروج كند و پرهاي عاشقي به جايگاه قدس تو بسايد.
خداي من ! تو را به خودت سوگند ميدهم كه در محل اهل اطاعتت جايم دهي، در آن جايگاه كه نسيم خشنودي تو ميوزد و رايحه صالحان تو در آن ميپيچد.
خدايا! اميد من به توست كه كاري بكني. مرا نه ياراي دفع شري از خود هست و نه توانايي جلب مصلحتي.
خداي من! اين بنده ناتوان و گنهكار و عاصي به سوي تو بازگشته و دست به سوي تو دراز كرده است، از او روي مگردان و به خاطر غفلتش، عفو و كرامتت را از او دريغ مكن.
خداي من! مرا در مسير خودت، انقطاعي تمام و كمال عنايت كن. ياريام كن تا تمامي بندهاي وابستگي را ببرم. چشم توجه از همه چيز جز تو برگيرم، خانه دلم را از هرچه تعلق، بتكانم.
خداي من!مرا در شمار آن بندگاني بياور كه صدايشان كردي و پاسخت دادند و چشم در چشمانشان دوختي و نگاه به نگاهشان گره زدي، آنچنان كه از رؤيت جلال تو بيهوش شدند، تو پنجره نجوايت را به روي آنان گشودي و آنان به وضوح دست كردارشان را براي تو باز كردند.
خدايا! بر اين خوشگمانيام، روح نوميدي را حاكم مكن و رشته اميدم را از زيبايي لطف و كرمت، قطع مگردان.
خدايا! اگر غبار خطاهايم مرا از چشم تو انداخته، تو از آنها چشم بپوش و فقط نگاه كن به شفافيت توكلم، به زلالي اميدم.
خدايا! اگر گناهانم مرا از قله كرامت و لطفت، پايين كشيده، يقين به عاطفه بينظيرت، هر لحظه مرا به صعود تا فراز كرامتت ترغيب ميكند.
خدايا! اگر غفلت از استعداد ديدار تو، مرا به خواب ميخواند، شناخت عطاها و بخششهايت هشيارم ميكند.
خدايا! اگر عقاب سخت تو مرا به سوي آتش براند، انبوه پاداشهاي كريمانهات مرا به سوي بهشت ميخواند.
خدايا! مسألت تنها از درگاه تو سزاست و عشق و زاري و ندبه تنها در بارگاه تو شايسته است، پس از تو ميخواهم كه به محمد و آل او درود فرستي و مرا از كساني قرار دهي كه مدام ياد تو ميكنند و هرگز عهد تو را نميشكنند و از سپاسگزاري به درگاهت غفلت نميورزند و فرمان تو را كوچك نميشمارند.
خداي من! مرا به آن نورهاي عزتمند و سروربخشات ملحق كن تا عارف تو شوم و از غير تو بپرهيزم و مراقب حضور مستمر تو باشم و از گناه بترسم. اي صاحب جلال و اكرام! سلام و درود خدا بر محمد و خاندان پاك او باد؛ سلامي مستمر و مدام و از سر تسليم.
برگرفته از كتاب «شكواي سبز (2)» به قلم سيدمهدي شجاعي
اینجا رو کلیک کنید و نظرات هم بخونید....
اکثرا گفتن براشون مهم نیست چه مرد چه زن!!!
اما واقعا اینجوریه؟؟؟ این مردایی که گفتن مهم نیست حاضرا سر اعتقادشون باشن؟؟؟
یا خانوما ؟؟؟ میتونن بر طبق اعتقادشون عمل کنن ؟؟؟
پیش از این همواره در داستان ها مرز خیال و واقعیت به هم می ریخت و حالا در هیات دولت جمهوری اسلامی ایران. خبرهایی از هیات دولت به گوش می رسد که باور کردنش برای برخی سخت است و آن را ساخته و پرداخته مخالفان دولت می دانند ؛ اما واقعیت دارد.
چندی پیش هیات دولت که به ریاست پرویز داوودی معاون اول رییس جمهور برگزار شده بود ، میثاق نامه ای را با امام زمان تدوین و به امضای وزرا رساند.
در آغاز نشست داوودی به وزرا پیشنهاد می دهد ، همان گونه که میثاق نامه ای بین وزرا و احمدی نژاد تدوین و به امضای طرفین رسیده است ، باید وزرا میثاق نامه ای نیز با امام زمان ( عج) بنویسند . این پیشنهاد با موافقت وزرا روبه رو شده و در همان نشست درباره مفاد آن بحث می شود و در نهایت میثاق نامه ای تدوین می شود و اعضای هیات دولت آن را امضا می کنند ؛ هر میثاق نامه ای دو طرف دارد و حتما خواهید پرسید که امضای آن حضرت چه می شود ؟
هیات دولت در این زمینه نیز تمهیدی می اندیشد و صفار هرندی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی مامور بردن نامه خدمت امام (عج) می شود . او نامه را به جمکران برده و در چاهی که زائران نامه ها و حاجاتشان را می اندازند ، می اندازد.
این خبر باور نکردنی البته تنها خبر این زمینه نیست و توجه ویژه دولت به امام زمان در این روزها از چشم و گوش هیچ شهروند دقیقی پنهان نیست . امسال همزمان با نیمه شعبان ( سالروز تولد امام زمان عج) هیات دولت مبالغ زیادی را برای اطعام زائران مسجد جمکران تصویب کرد ؛ در حالی که معمولا زائران علاقمند و معتقد خود به فکر توشه خود هستند. اما تصویب این بودجه نیز حکایت جالبی دارد .
روزی که پیشنهاد اختصاص بودجه برای اطعام زائران مسجد جمکران در هیات دولت مطرح شد ، رحمتی وزیر راه با ارائه گزارشی از وضعیت جاده منتهی به جمکران ، آن جاده را پر خطر و خراب توصیف می کند و پیشنهاد کرد به جای اطعام زائران ، با افزایش کمی نسبت به ساختن جاده مربوط اقدام شود. پیشنهاد رحمتی با واکنش تند رییس جمهور روبه رو شده و احمدی نژاد به وی می گوید که مثل این که رسوبات دولت های قبلی در ذهن شما مانده است و بعد توضیح می دهد که ما برای جاده ساختن نیامده ایم و نباید بودجه درباره امام زمان با واکنش های این چنینی مواجه شود و بعد اضافه می کند که ما هر چه داریم از امام زمان داریم .
این هم همه ماجرا نیست . برخی از چهره های سنتی مذهبی و همچنین چهره های روشنفکری دینی از این وضعیت احساس نگرانی کرده و این اقدام ها را در راستای تخریب دین می دانند . این در حالی است که برخی از چهره های افراطی نزدیک به رییس جمهور مدام از آماده شدن زمینه ظهور امام زمان سخن می گویند و حتی ان را به ماجرای پرونده هسته ای ایران مرتبط می دانند و در نشست های خصوصی نیز به صراحت می گویند که مقاومت در برابر زیاده خواهی های جهان و اصرار بر حق برخورداری از نیروی هسته ای یکی از راه های فراهم کردن زمینه ظهور آقاست .
گرایش به امام زمان را برخی به رابطه بین رییس جمهور و مصباح یزدی نسبت می دهند و معتقدند که افزایش گفتار درباره امام زمان به خاطر گرایش های حجتیه ای مصباح و همراهان او ست که این روزها اغلب در هیات دولت و تیم مشاوران و یاران نزدیک احمدی نژاد قرار دارند ؛ اما عده ای دیگر ضمن تایید این نکته که تفکر حجتیه ای در این زمینه بی تاثیر نیست ، این جریان را متفاوت می دانند، چرا که حجتيه جریانی سنتی و غیر سیاسی بود در حالی که جریان حامیان احمدی نژاد جریانی سیاسی – نظامی است که نمی توان آنان را سنتی خواند . در همین حال برخی از کارشناسان افزایش چنین گفتاری در دولت جدید را به خاطر رابطه دولت جدید با مداحان و نوحه خوانان می دانند . با این همه اغلب گرو ه های مذهبی غیر بنیادگرا از افزایش گفتارهای سیاسی مربوط به امام زمان ابراز نگرانی کرده و آن را وهن دین می دانند .
نقل از صبحانه
چي بگم ...... ؟؟؟؟؟؟
آقا موشه نازنينم،
با اين بحث هاي جديد درباره سانسور شايد اين آخرين نامه عاشقانه اي باشد که با اينترنت برايت مي فرستم. نمي دانم وقت مي کني روزنامه بخواني يا نه؟ اين روزها اين طرف ها همه اش حرف خطر سوء استفاده هاي اينترنتي است. روزنامه ها مي نويسند که از طريق اينترنت همه جور بلايي مي شود سر مردم آورد! مي نويسند ( اين را تو يکي از هفته نامه هاي زرد خواندم ) که سوء قصد و تجاوز جنسي از طريق اينترنت ممکن است و يکي دو نفر هم انگار به اين اتهامات بازداشت شده اند. يکي از آن ها دختر جواني است که گويا زير پاي همسن و سال هاي خودش مي نشسته و آن ها را به فساد مي کشانده . حالا چطور همه اين کارها را از طريق اينترنت مي کرده، نمي دانم!
به هر حال خيلي نگرانم. فعلا که تو نيستي حواسم هست که شب ها خيلي دير خانه نيايم. هميشه حواسم بوده که تو دانشکده و حالا هم سر کار مثل تانک زره پوش باشم و فاصله ام را با مردها حفظ کنم، از راه پله بروم وبيايم و سوار هيچ آسانسوري نشوم، تو خيابان که راه مي روم حواسم باشد که کسي بهم زيادي نزديک نشود و دست درازي نکند. همه اين ها خيلي سخت و اعصاب خورد کن و مستلزم صرف وقت و انرژي زيادي است، اما انگار براي زن جواني در موقعيت من که نمي خواهد شادماني برخوردار از يک زندگي سر راست و روشن بودن را از چشم ديگران پنهان کند، نمي خواهد لباس هاي تيره و سنگين بپوشد، مي خواهد سبک راه برود و با خوشرويي ديگران را هم در خوشبختي خود سهيم کند خطرات زيادي در هر گوشه و هر لحظه کمين کرده که بايد مدام حساب شان را داشت. تا حالا دلم خوش بود که در اينترنت جايم امن است. اما حالا معلوم مي شود که اين هم امن نيست و برعکس خيلي هم نا امن است و حتي از طريق شبکه اي اينترنت مي توان اعمال خشونت و تجاوز هم کرد. چه مي توان کرد؟ اما، همين الان فکري به ذهنم رسيد. اگر از طريق اينترنت مي توان خشونت جنسي کرد چرا نمي توان عشق ورزيد؟ در واقع اين يکي چون هر دو طرف بهش راضي اند بايد خيلي راحت تر باشد. پس آقا موشه عزيزم بيا عشق اينترنتي بورزيم و دنيا را از خشونت پاک کنيم.
دلم برايت يک ذره شده،
خاله سوسکه تو
....................
خاله سوسکه عزيز و مهربانم،
متاسفانه خبر درست است. ديشب در اخبار تلويزيون کانال يک و امروز در روزنامه ها اين خبر هست که مي توان از طريق کامپيوتر و سايت هاي اينترنتي به کسي سوء قصد و بلکه تجاوز کرد. در اخبار ديشب حتي با يک استاد دانشگاه هم که ظاهرا کارشناس اين قضاياست مصاحبه کردند. خبرنگار از ايشان پرسيد « وقوع چنين جرمي ممکن است؟ و مهم تر از آن آيا مي توان در دادگاه اين را اثبات کرد؟ و اگر بتوان آيا راهي براي مبارزه با "تخلفات اينترنتي" وجود دارد؟» و آقاي کارشناس جواب داد که « اين پرونده انشاا... براي خيلي چيزها راهگشا خواهد بود.»
عشق من، همه چيز در حال تغيير است. اينترنت جاي خطرناکي است و بايد فعلا تا مقامات راه حل قاطعي پيدا نکرده اند خودت به تنهايي مراقب روابط اينترنتي ات باشي. آقايي در گروه ما هست که تا کلمه "اينترنت" را مي شنود دست به هفت تير مي برد. او به من گفت (انگار دستش با بالا بالايي ها تو يک کاسه است)، او گفت که بزودي قانوني مي گذرانند که شرکت هاي خدمات رسان را وا مي دارد روي دستگاه هاشان "مامور" بگذارند. منظورم گروه هاي ويژه ضربت و غيره است. هزينه نصب را مي کشند روي هزينه خدمات براي کاربران و يک مقام برجسته قضايي هم مسئول هماهنگي بين ارگان هاي رسمي و نيمه رسمي براي حفظ نظم عمومي در اينترنت و جلوگيري از ايجاد تشويش در اذهان عمومي از طريق آن خواهد بود، اين مقام رفت و آمد بچه ها به مدرسه را سر و سامان خواهد داد و بر کار سايت هاي غير تجاري که لانه پدوفيل ها، شيطان پرست ها، تروريست ها، و کمونيست ها شده نظارت خواهد کرد. اگر ماموران به وظايف خود عمل نکنند، کامپيوترها و دستگاه هاي خدمات رسان مصادره و صاحبان آن ها روانه زندان مي شوند.
عزيز دلم، با وجود اين همه مامور (که چهار چشم آدم را مي پايند) فکر مي کني عشق ورزيدن از طريق اينترنت عملي باشد؟ تازه يک مسئله ديگر هم هست.
مسئله اين است که عشق من و تو از آن عشق هاي اصيل است. اصلا ماها نه با اينترنت و نه از طريق اينترنت خيلي کارها را نمي توانيم بکنيم. ماها به حضور هم و چشم در چشم هم دوختن، به حرارت وجود هم، احتياج داريم. نمي تواني وارد سايت هايي که براي کارت اطلاعات شان را لازم داري بشوي اما دست کم روزي ده تا نامه الکترونيکي برايت مي فرستند تا بهت وياگرا و چيزهايي از اين قبيل بفروشند (نمي دانم هرگز يکي از اين اي ميل ها را باز کرده اي؟ آن ها که مردها را تشويق مي کنند که سخت نگيرند و بخشي از کار عشق ورزي را به عهده اين قرص و آن اسپري بگذارند؟) عشق ورزي اينترنتي همين است که بسيار متفاوت با روش زندگي و عشق ورزي من و تو است. همه اين ها را براي اين گفتم که بداني براي من عشق ورزيدن مجازي ممکن نيست. باهات موافقم که بايد دنيا را از خشونت پاک کرد و باهات موافقم که اين کار را با عشق ورزيدن بايد کرد، اما خاله سوسکه با هوش و مهربان من لطفا يک راه عملي تر پيدا کن و خيلي هم زود. چون از اين به بعد اگر قرار باشد نامه عاشقانه هم که مي نويسم مطمئن نباشم که مامورها در پي مصادره ناموجه اين يا آن کامپيوتر و سرور نمي خوانندش فکر کنم ديگرعشق ورزي واقعي هم برايم مشکل خواهد شد.
عاشق هميشه وفادارتو، آقا موشه
زیبا توکل